تبليغاتX
طلوع دوباره
طلوع دوباره
این وبلاگ بر اساس نوشته ها و متن های یک نویسنده ی تنها طراحی شده
|+| نوشته شده توسط نفس در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ساعت 22:49 |

ارزو

برایت آرزومندم:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

ویکتور هوگو 
|+| نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 23:28 |

 
کمی درنگ کن
Click to view full size image
 
ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما 
 
به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر
 
آرزوی تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.
|+| نوشته شده توسط نفس در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 1:7 |

هیچ وقت
هیچ وقت فکر نمی کردم به این سادگی فراموش بشم

نمی دونم چرا دوباره برات می نویسم

می دونم تو دیگه جوابی برای من نداری

یا شایدم نمی تونی داشته باشی

چون هنوزم نفهمیدی که چکار کردی

نمی دونم یعنی از دستم کاری بر نمی یاد

فقط می تونم دلم رو خوش کنم که من نه کم آوردم نه کم گذاشتم

راستی چرا موقع رفتن خداحافظی نکردی؟

جوابی نمی خوام نمی تونمم که بخوام

چون می دونم حرفی نمی زنی و

خوب دیگه کاری از دستم بر نمی یاد

اگرم بیاد خودمم دیگه نمی خوام

تا اونجایی که می تونستم همراهت بودم و حالا تمومه

الان دیگه یه جمله معروف نمی ذاره آروم بشینم:

برای با هم بودنمون

با هم موندنمون چیزی لازم نیست

به سادگی

به سادگی همد لیمون

دروغ ساده ای بود این همدلی

حتی کلمه اش هم برام آشنا نیست

نمیشناسمش با خودم میگم اسمش چیه؟

چه شکلیه؟

چه کار می کنه؟

کجاست؟

کی میاد؟

هیچ جسم و روحی و هیچ کاری



عین آدم مرده

آره تو مردی

زودتر از اون وقتی که معین کردی

می دونی داره بارون میاد

یادته چقدر زیر بارون خیس می شدیم؟

یادت نمیاد؟

دلم می خواست گریه کنم

دلم خیلی گرفته بود

اما مدتهاست که نمی تونم

نه بغضی و نه هق هقی

برای تو دیگه فرقی نمی کنه

اگه چشمهای من مثل صحرا خشک شده باشه

می خوام برم بیرون قدم بزنم

دیگه نمی خوام به تو فکر کنم

تو همینو می خواستی مگه نه؟

ترجیح میدم بارون رو دوست داشته باشم

فقط قبل از این که برم

دستت رو بیار جلو

چشمهات رو ببند

حق نداری نوشته ی رو دستت رو بخونی

تا وقتی که بارون تموم بشه..............

|+| نوشته شده توسط نفس در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 21:41 |

هیچ وقت
هیچ وقت فکر نمی کردم به این سادگی فراموش بشم

نمی دونم چرا دوباره برات می نویسم

می دونم تو دیگه جوابی برای من نداری

یا شایدم نمی تونی داشته باشی

چون هنوزم نفهمیدی که چکار کردی

نمی دونم یعنی از دستم کاری بر نمی یاد

فقط می تونم دلم رو خوش کنم که من نه کم آوردم نه کم گذاشتم

راستی چرا موقع رفتن خداحافظی نکردی؟

جوابی نمی خوام نمی تونمم که بخوام

چون می دونم حرفی نمی زنی و

خوب دیگه کاری از دستم بر نمی یاد

اگرم بیاد خودمم دیگه نمی خوام

تا اونجایی که می تونستم همراهت بودم و حالا تمومه

الان دیگه یه جمله معروف نمی ذاره آروم بشینم:

برای با هم بودنمون

با هم موندنمون چیزی لازم نیست

به سادگی

به سادگی همد لیمون

دروغ ساده ای بود این همدلی

حتی کلمه اش هم برام آشنا نیست

نمیشناسمش با خودم میگم اسمش چیه؟

چه شکلیه؟

چه کار می کنه؟

کجاست؟

کی میاد؟

هیچ جسم و روحی و هیچ کاری



عین آدم مرده

آره تو مردی

زودتر از اون وقتی که معین کردی

می دونی داره بارون میاد

یادته چقدر زیر بارون خیس می شدیم؟

یادت نمیاد؟

دلم می خواست گریه کنم

دلم خیلی گرفته بود

اما مدتهاست که نمی تونم

نه بغضی و نه هق هقی

برای تو دیگه فرقی نمی کنه

اگه چشمهای من مثل صحرا خشک شده باشه

می خوام برم بیرون قدم بزنم

دیگه نمی خوام به تو فکر کنم

تو همینو می خواستی مگه نه؟

ترجیح میدم بارون رو دوست داشته باشم

فقط قبل از این که برم

دستت رو بیار جلو

چشمهات رو ببند

حق نداری نوشته ی رو دستت رو بخونی

تا وقتی که بارون تموم بشه..............

|+| نوشته شده توسط نفس در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 21:40 |

============================================================= ============================================================
امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید